دستهبندی: کتاب
برچسبها :

تاسی و روکی خوشوخرم نشسته بودند کف اتاق و با دقت زل زده بودند به چیز گرد بزرگی.
الکسیا توی اتاق آمد و گفت: «این دیگه چیه؟»
تاسی دستی به سروگوش آن چیز گرد کشید و یواش جواب داد: «نمیدونم، اما خیلی باحاله!»
الکسیا پرسید: «دینگدینگ! این ساعت قدیمی آشپزخونه نیست؟»